تبلیغات
دبل اس 501 - HIS AND HER LETTERS Part 2
 
دبل اس 501
 
 
یکشنبه 6 مرداد 1392 :: نویسنده : Suzan
امدن نمودیم با قسمت دوم.
رای دادن به لیدری که یادتون نرفته؟الان دومه ولی خوب جلو افتاده...ایشالا Fx‌ هم رد میکنه...من هنوز سر لت ایت گو یونگ موقع مسابقات از دست Fx حرص میخورم حالا مشکلم اینجاست که کریستال و سولی رو هم خیلی دوست دارم

 سلام جونگ مین سی
من امروز صبح عکس برداریم رو انجام دادم و حالا به عکسایی که دراومده نگاه میکنم
جونگ مین سی توی همه عکسا جلوی من بود
تو کی با اون خنده(منظور اون خنده مخصوص جونگه که عین خلا ادا در میاره) جلوی من نشستی؟
همونجور که انتظار میره جونگ مین سی ترسناکه...ههههههه
من هفته دیگه به کره میرم
توکه دوباره تعقیبم نمیکنی؟میکنی؟
من همه چیزو میدونم.تمام این تعقیب ها و اذیت کردن ها بخاطر اینه که تو به عنوان یه فن گرفته نمیشی.درسته؟
من همه اینا رو میدونم پس چرا سعی نمیکنی یکی دیگه رو شکنجه بدی؟
امممممم... مثلا کیوجونگ؟؟؟
یونگ سنگ؟؟؟؟؟
البته چون تو منو دوست داری و میدونم اذیتم نمیکنی پس از این مورد صرف نظر میکنم

آه!!!
تو الان دیگه میتونی بدون گوشی و ماسک چشم بخوابی
چون من دارم به اتاقی نقل مکان میکنم که فقط 19 ثانیه با اتاق جونگ مین سی فاصله داره
برای همین فکرکنم دیگه نمیتونم برات گیتار بزنم...لطفا بخاطر نقل مکان من گریه نکن

اوه!!حتی الان تو داری منو از پشت تماشا میکنی
من با وحشت پنجره  بروزر رو عوض کردم
خوشبختانه تو منو ندیدی که دارم مینویسم
اگه میدیدی دوباره کتکم میزدی چون منو خیلی دوست داری
من همینجا نوشتنو تموم میکنم...
و آه...فردا کمربند رو برات برمیگردونم
خیلی برام بزرگه چون قبلا جونگ مین سی استفادش کرده

سلبریتی تو...کیم هیونگ جونگ
 



نامه اون دختر

سلام هیون جونگ شی
من جونگ مینم.حتی الان من غذا خوردم و به اتاق تو رفتم.
و بعد احمقانه درو بستم بدون اینکه چیزی بهت بگم

قبل از اینکه باهم روی میز غذا بخوریم من تنهایی توی اتاق پشت کامپیوتر غذا خورده بودم.درسته؟
اونجا 16 تا تیکه مردغ بود
و من توجه میخواستم برای همین گفتم فقط یه تیکه کوچیک برمیدارم
و فقط 6 قاشق خوردم.متاسفم

قبل از کیوجونگ و هیونگ حون و یونگ سنگ
میخوام که هیون جونگ شی اول غذا بخوره
پس تیکه های گوشت رو جدا کردم و توب لنزای چشم گذاشتم
زیاد بخور و سخت تمرین کن


آه من بهت کمربند اشتباهی دادم
اون کمربندیه که خودم قبل ااستفاده میکردم
برای همین 56 اینچ بود...میانه

آه کم کم دارم گرسنه میشم
باید سریع غذا بخورم...چی باید بخورم؟

فکرکنم یه غذای ساده بخورم.24 تا سوشی و 4 تا رامن و 56 تا کوفته

البته این برام کافی نیست ام خب از نیمه شب گذشته... چاق میشم.
بای





نوع مطلب : Kim hyun joong، Park jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 مرداد 1392 03:21 ب.ظ
چون حس میکنم میتونه یه کارایی بکنه اما هیچ کار نمیکنه...وقتیم که تولد اون چهار تاست یه تبریک خشک و خالیم نمیگه مگه چی ازش کم میشه؟!دابل اسی که به خاطر اونا به اینجا رسیده رو به راحتی داره فراموش میکنه...این کارای آخرشم خیلی جلفن خوشم نمیاد...(البته با عرض پوزش...)البته شایدم فقط ذهنیت منه...
Suzan

نمیدونم.به نظرم هیون کاری نکرده که بقیه هم نکرده باشن
اگه بگیم هیون تبریک نگفته.خب چرا بقیه تولد هیون رو تبریک نگفتن؟یا حتی تولد همدیگه رو؟
حالا کاراش چیز مهمی نیست...سلیقه شخصیه ^^
یکشنبه 20 مرداد 1392 01:05 ق.ظ
وای خدا هیون خیلی با حاله البته جدای اون خصومت هایی که باهاش دارم...
Suzan

دوست داری بگی دقیقا چه چیزیش ناراحتت میکنه؟
سه شنبه 8 مرداد 1392 09:58 ب.ظ


من به عقل مردم کره کلا شک کردم !
من بابام هی می گفت این چش بادومیا خنگن ولی چون گروهی کار می کنن می ترکونن...من باورم نمی شد...

عاقا جدا خنگن ها !
آخه کی با خوندن چنین چیزی همچین حرفی زده که این گی ان ؟

اینا تست هوش که هیچی تست روانی لازم دارن !

ولی جدا هیون خعلی باحاله...خوشم اومد ازش...!

عینه خود ماهاس تو شوخیاش...!
من و دخترخاله هام و دوستام خیلی از این شوخیای حاج خانوم و حاج آقایی می کنیم باهمدیگه !

یعنی ماها هم مشکل داریم ؟

دمت جیز سوزان جون !
Suzan

:)))
بخاطر این نبود عزیزم...بخاطر یه سری مسائل دیگه بود
والا :)))
اره اما الان... :-ا
اره :)))))))))))))))))))
سه شنبه 8 مرداد 1392 08:09 ب.ظ
من نمیدونم برای چی نمیتونم این فن فیکای هیونو بخونم
Suzan

باید دقت کنی...
سه شنبه 8 مرداد 1392 05:55 ب.ظ
من از بچگی ادعا میکردم که استعداد نویسندگی دارم...
و داستانمم قشنگه!
اما....
با این فیکشن های هیون....
برم داستانامو بزارم لبه کوزه آبشو بخورم!!!
واقعا رومو کم کردی هیون! دمت هات!
Suzan

منم فکر میکنم باید برم بازنشست شم دیگه :)))))
سه شنبه 8 مرداد 1392 12:17 ب.ظ
Mardome Korea ham in chert o pert ha ro bavar kardan?????!!!!!!in k malome faghat ye shokhie
Suzan

این داستانو باور نکردن
بیشتر بخاطر اتفاقات دیگه که قبلا هم گفتم فکر کردن اینا گ.ی هستن :-ا
سه شنبه 8 مرداد 1392 12:14 ب.ظ
Man daram be otaghi naghle makan mikonam k ba otaghe jong min si 19 sanie fasele dare,kheili khosham omad
=))))))))

Kotakam mizani chon mano kheili dost dari
=)))))))))

Montazere baghiash hastam oni
Ba in migan tafrihate salem
:)
Suzan

:)))))))))))))))))))))
دوشنبه 7 مرداد 1392 09:34 ق.ظ
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید.
دوشنبه 7 مرداد 1392 12:12 ق.ظ
راستی سوزی تاریخ این حوادث رو هم میشه بنویسی؟؟؟
Suzan

والا نیدانم
بین سال ها 2006 تا 2007 بوده
تاریخم خوب نیس:-ا
یکشنبه 6 مرداد 1392 11:54 ب.ظ
:|




















Suzan

=)))))))))9
یکشنبه 6 مرداد 1392 09:14 ب.ظ
وای بخدا هیچی نمیتونم بگم
این هیون جونگمین رو چی فرض کرده؟خوک
این همه غذا اخرش میگه کمه نصفه شبه چاق میشم
بخدا هیون مخش...هیچی بیخی اصلا مخ نداره ک راجبش حرف بزنیم اما کره ای ها از هیون ک اینو نوشته هم بی مخ ترن ک این چرت و پرتا رو باور کردن واقعا که
Suzan

:دی
حتما :))
دلت میااااد؟مخ به این خوبی :))
یکشنبه 6 مرداد 1392 08:10 ب.ظ
مهشید جون کره ای ها باور کردن
هیون دیوانه....
سوزی جون لطفا بعد از اینکه تموم شد,دعواشون رو هم بنویس.
Suzan

نوشتم عزیزم
تو ارشیوه
یکشنبه 6 مرداد 1392 05:37 ب.ظ
کدوم بیشعوری بعد از خوندن این چرتو پرتا فک کرده اینا گی ان؟؟؟
Suzan

کره ایای بیشعور :))
یکشنبه 6 مرداد 1392 05:35 ب.ظ
اگه میدیدی دوباره منو کتک میزنی چون خیلی منو دوس داری...
Suzan

:))))))))))
یکشنبه 6 مرداد 1392 05:34 ب.ظ
به خاطر نقل مکانم گریه نکن...
Suzan

:)))
خیلی دلم میخواس حس جونگ رو میدونستم
یکشنبه 6 مرداد 1392 05:33 ب.ظ
56 اینچ...
Suzan

:)))
تلویزیونه
یکشنبه 6 مرداد 1392 02:02 ب.ظ
من به یه چیزی پی بردم ...هیون علاوه بر اینکه کم داره،بیکار و جو گیرم هست...
Suzan

خخخخخخخ ولی باحاله :)))
یکشنبه 6 مرداد 1392 11:17 ق.ظ
اینم نفهمیدم
Suzan

کجاشو متوجه نشدی؟
یکشنبه 6 مرداد 1392 10:10 ق.ظ
تا سوشی و 4 تا رامن و 56 تا کوفته....بعله خیلی کمه چیزی نیس که

هیون عجب جوگیرشده بوده .لطفا بخاطر نقل مکان من گریه نکن؟؟خخخخ

Suzan

اصلا چیزی نیس :)))
یکشنبه 6 مرداد 1392 02:27 ق.ظ
وای خیلی کارشون بامزه و جالب بود. ولی یه چیزی معمولا همیشه ته این قضایا یه دعوا میشه !! جدی میگم!! دعوا نشد آخرش؟
مگه هم اتاق بودن اینا؟ نامه مال چه سالیه؟
Suzan

آره دیگه...آخر آخر آخر که قضیه گ.ی بودن پیش اومد و اینا یه مدتی طولانی قهر بودن :))))
نمیدونم :دی
احتمالا سال 2006 یا 2007 وقتی تو ژاپن زندگی میکردن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


به تمام بازدید کننده ها خوش امد میگم
توی این وب میتونید به مرور تمام اطلاعات قدیمی درمورد 5 عضو دبل اس رو بدست بیارید... با اخبار بروز نمیشه و فقط اطلاعات از زندگی دبل اس گذاشته میشه

مدیر وبلاگ : Suzan
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :