تبلیغات
دبل اس 501 - HIS AND HER LETTERS Last Part
 
دبل اس 501
 
 
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: نویسنده : Suzan
آمدن نمودم با پایان این داستان
حرفی نمیزنم جز اینکه... جونگ مین دیوانه(منظورم با اون جونگ مین توی داستانه)


 یه روزی در سال 2060...به نظر میرسه جنگ جهانی سوم شروع شده... یه جایی تو مرکز ژاپن

خاطرات اون پسر
اه... اون میتونه کجا باش؟بعد از بدست آوردن هشیاری و بعد شنیدن صدای انفجار و سقوط خونه.
تی وی با ناراحتی گفت که جنگ جهانی سوم شروع شده و بعد خاموش شد.
زنم کجا میتونه باشه؟
آه....... من واقعا نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته
باید یه جوری از این سوراخی بیرون بیام.به نظرم 400 متر ارتفاع داره.... اما هیچی نیست
تمام غذایی که دارم فقط 100 بشسته رامنه که قایم کردم....چیکار باید بکنم؟

 


سال 2060.... 3 آوریل
یه هفته شده.هنوز صدای انفحار بالای سرم شنیده میشه
برای همین نمیتونم گذشت زمان رو فراموش کنم.من روزهارو مینویسم توی خاطراتم.
مطمئنم زنده میمونم




سال 2062... 3 آوریل
این چیه.... احساس نگرانی؟الان دوسال از وقتی که به خودم قول دادم که بیرون میام میگذره.
فقط رامن خشک خوردم توی این دوسال و شکمم درد میکنه
موهام خیلی بلند شده طوری که بالا جمعشون کردم و به عنوان بالشت استفاده میکنم و از ریش هام هم به عنوان پتو.
آه...میخوام برم حمام.
هنوز اون بالا صدای جنگ به گوش میرسه.



سال 2062... 1 می
امروز تقریبا مردم...اما.... از یه جایی....
من صدای حرکت آب رو شنیدم و یه شلنگ آب داغ پیدا کردم.حالا میتونم رامن پخته بخورم بجای رامن خشک.
ممنون خدا




سال 2063-5دسامبر
آه.خیلی سرده.الان باید زمستون باشه.خوشبختانه میتونم برف رو ذوق کنم و آب یخ بخورم بجای آب داغ.
کی میشه جنگ تموم و کی میشه من بتونم از اینجا در بیام؟....این خیلی دردناکه
خدایا... لطفا کمکم کن
فقط 34 بسته رامن هم باقی مونده



سال 2064 - 8آگوست
آه... الان تابستونه.دارم از گرما میمیرم
آب داغ عوضی که داره میریزه میگه که تابستونه.
آه... خیلی داغه.هیچ رامن زیادی هم باقی نمونده.الان موهام 10 متر شده.
واسه همین با ریشام بافتمشون و چادر درست کردم
میخوام بیرون بیام.میخوام زنمو ببینم.... زنم... آیا حتی زندست؟




سال 2064.... 1 اکتبر
رامن هام تموم شده... آآآآآآاه
فکرکنم الان دیگه بمیرم.دارم از هوش میرم...اممم...اه
از یه جایی صدای فریاد کمک رو شنیدم.آه... این روزا هرروز میشنوم.
آیا توهم زدم؟....یعنی من همینجوری میمیرم؟
تعداد رامن های باقی مونده صفرتاست.



سال 2064... 23 اکتبر
من الان دیگه مردنیم... نمیتونم از 400 متری زمین بیرون بیام
من 4 روز دیگه هم پافشاری کردم...رامنی که ازم مراقبت کردی و آب داغی که شکنجم ددی...خداحافظ.من دارم میرم
آه!!!یه چیز درخشان اونجا میبینم.اون چیه؟
این... کمربندی که به عنوان هدیه از جونگ مین سی گرفتم.
واقعا...اون منو یاد روزای گذشته میندازه.آه.... اگه من با جونگ مین سی عروسی کرده بود.
حداقل اینجوری تموم نمیشد...آه... ایا اینجا پایان سرنوشت منه؟
اما اون یه چراغ نجاته...؟ یه طناب داره پایین میاد.....
دارم هشیاریمو از دست میرم...از دست میدم...از...د...س...

 



خاطرات اون دختر

سال 2060. ... 6 فوریه
امروز من به قدر کافی مواد منفجره دور خونه هیون جونگ گذاشتم تا مطمئن شم 400 متر میره زیر زمین
و حالا من خستمه.امممم... متاسفم اما....
چون که بهم خیانت کرد... اون باید حساب پس بده...هه هه
من گرسنمه.باید کمی غذای چینی برای شام سفارش بدم.
امممممم....435-3...الو؟اونجا میونگوانکوان هست؟
آه درسته.من الان تو ژاپنم...امممم...اما گرسنمه.
فکرکنم فقط یه مقدار رامن درست کنم


 
سال 2060...26 مارس
من یه مقدار زمین و تلویزیون رو خریدم...و این موضوع رو پخش کردم که جنگ جهانی سومه
درمورد اون ناحیه هم همینطور.... من تمام اون حوزه رو خریدم
مشکلی نیست چون هنوز کلی پول که تو دبی بدست آوردم رو دارم.
ههه ههه ههه..... امروز زن هیون جونگ رو دزدیدم و چندبار زدمش
و اونم گفت که کره رو ترک میکنه چون میترسه.برای همین من... اونو با پست پیشتاز فرستادم.
حتی گریش رو هم ضبط کردم... حالا باید آتیش بازی رو شروع کنم؟
آه درسته...قبلش باید برنج بخورم....1...2....3....
آه...اون خوب بود.1...2....3... همونطور که انتظار میرفت زمین فرورفت.هیون جونگ شی رفت پایین.که که که


 
سال 2062.... 5 اوریل
دارم با یه تلسکوپ نگاه میکنم.اممممم...موهای هیون جونگ سی خیلی بلند شده و به عنوان بالشت استفادشون میکنه...که که که
تواناییش برای زندگی کردن عالیه^^ همونطور که از مرد مورد علاقه من انتظار میره
اما ایا درسته که با خوردن رامن به زندگی ادامه بده؟... باید یه مقدار آب داغ فردا بهش بدم
امروز باید تفنگم رو کنار سوراخ شلیک کنم... تا جو جنگ جهانی سوم برقرار شه




سال 2063...24 دسامبر
امممم...واقعا تا اون هست...امممممم...خیلی سرسخت.همونطور که از مرد مورد علاقم انتظار میره
امروز کریسمسه و من میخوام به هیون جونگ هدیه بدم
هیچی برای دادن ندارم پس فقط بهش کلی آب میدم
بذار یه خورده شیر آب رو باز کنم^^لطفا قبولش کن.الان آب داغ میاد...آه سرده
امروز خیلی برف اومد...امممم... باید کمی آیس پک درست کنم...آه...خوشمزست





سال 2064... 24 سپتامبر
تقریبا رسیدیم... اون کاست با صدای زنش رو پرت میکنم...اونجا...
که که...اون باید به لب مرز رسیده باشه
هیون جونگ شی یه خورده بیشتر دووم بیار...آجا آجا فایتینگ
اه درسته... امروز چوسئوک هست... باید کمی کیک برنج درست کنم... خیلی پردردسره
امروز فقط باید کمی شعر بخونم


عنوان:سوراخی در زمین

اون سوراخ بزرگ در زمین
تویه سوراخ توی زمین برای انتقام نیستی
بلکه یه سوراخ عشق در زمینی
(ب تمام قلبم ای سوراخ درون زمین) و نه حتی کرم ها
میخوام کرم هم بخورم(اینجا منظورش کرم کیکه)
امممممم...باید کرم بخورم...خوشمزست...هه هه




 
سال 2064
آخرین اجرا...بذار اون کمربند رو پرت کنم پایین... بنابراین اون دلتنگم میشه...
شووووووووووووو...آههه....داره میره پایین.
اگه پشیمون شدی و بعد از نگاه کردن به کمربند بهم نگاه کردم من تورو بالا میکشم...
10 دقیقه بعد....
واووووو...تو پشیمونیو دلتنگمی...من حالا تورو بالا میکشم...
طناب رو نگه دار عسلم.




وقتی هیون جونگ چشم هاش رو باز کردم جونگ مین سی لبخند میزد.
هیون گریه کرد وبه جونگ مین گفت که دوستش داره و اون دو ازدواج کردن.
هیون الان زده توی کار رامن و کلی پول در میاره
و کلی هم زمین خریده و....




نوع مطلب : Kim hyun joong، Park jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 مهر 1392 02:40 ب.ظ
خودت دیوونه ایی با اون یون سنگ یوبست هم تو هم یون سنگ خیلی خل وچل هستید خوب خوشت اومد چطور بود ؟؟؟؟
Suzan

یونگ سنگی تو داستان نبود عزیزم که بهش بگی دیوانه
و اگه زحمت خودت داده بودی و مطلب ول صفحه رو میخوندی میدیدی که توی پرانتز نوشتم " منظورم با اون جونگ مین توی داستانه"
چرا وقتی یه چیزو نمیخونی توهین الکی میکنی؟
یا به طور کل.
بالفرض اگه من به جونگ مین واقعی هم اینو گفته بودم.تو باید به یونگ سنگ توهین میکردی؟یعنی یونگ عضو دبل اس نیست؟یعنی چون طرفدار یونگ همچین حرفی زده تو باید به یونگ توهین میکردی؟اسم تو تریپل اسه؟آره؟
همینجا اثبات کردی تی اس نیستی و فقط جزو فن کلاب PJM lover ها هستی.
و یه چیز دیگه.حس میکنم اون نظرات دیگه رو هم شما گذاشتی.
قبلا ذکر کردم.اینجا جای کسانی نیس که فقط اسما تی اس هستن و کاری جززیاده روی انجام نمیدن.
دوشنبه 1 مهر 1392 10:38 ب.ظ
نچ نچ نچ نچ نچیه هیون توشون عاقل بود اونم خل شد بیچاره
حالا ما که بد خواه کسی نیستیم ایشالا به پای هم پیر شنبادا بادا مبارک بادا...
شدیدا قوه تخیلش تو حلقم
Suzan

هیون خل بود
بادابادامبارک بادا ایشالا مبارک بادا
سه شنبه 26 شهریور 1392 03:34 ق.ظ
یادم رفت اسممو بن.........................................
Suzan

^^
سه شنبه 26 شهریور 1392 03:31 ق.ظ
وای من که کلی با این داستان حال کردم...
عشق منن این دوتا........هیونم چه استعدادی داره تو نویسندگی....ولی یه حسی به من میگه قسمتای دختررو خود جونگی نوشته......در کل خیلی باحال بود.......................................................................................................................................
Suzan

هیون همه چیش حال میاره :))))
عزیزم قبلا هم گفتم هیون خیلی واضح توی مصاحبه گفت فن فیکش رو خودش نوشته
سه شنبه 19 شهریور 1392 02:21 ق.ظ
عجب قدرت تخیلی...کف کردم...فکم چسبید به زمین...بدنم بی حرکت شد...
ههه...ههه...
البته دیگه نه دراین حد...
Suzan

هیون ته تهشه
باید بره فیلم نامه بنویسه :))))
چهارشنبه 30 مرداد 1392 02:29 ق.ظ
از دست این بشر .........
فکر کنم فشار کاری روش زیاد بوده ها
Suzan

زیادی پسرا تنهاش گذاشته بودن:))))))))
شنبه 26 مرداد 1392 08:21 ب.ظ
آخییییییی انقدر دلم سووخت اونجوری رفت تو بغل کیو زد زیر گریه!! اونی پس زود زوووووود بذارش مشتاقم به شدت.چه بلللللللللللل:)
Suzan

چشم عزیزم ^^
کیو هم کم نذاشت واقعا :-ا آسفالت کرد بچه رو
شنبه 26 مرداد 1392 03:51 ب.ظ
خخخخخخخحخخ
یعنی عاشق جونگمین این داستانم...خدا من برم خودمو بکشم از دست هیون...آخه چجور اینا ب ذهنش رسیده
Suzan

من دلم میخواس بکشمش.تو عاشقشی؟ :)))))
قدرت تخیل...چهاربعدی بودن :))))))))
پنجشنبه 24 مرداد 1392 03:40 ب.ظ
تووووووو هیوووونوووووو با سیبیل دیدییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
Suzan

رفته بودم خونش :دی
نه بابا...تو وی گات مرید وقتی شیورش رو گم کرده بود یه ذره سیبیلاش زده بود بیرون :دی
چهارشنبه 23 مرداد 1392 08:35 ب.ظ
اپم بدو بیا
Suzan

چشم گلم
چهارشنبه 23 مرداد 1392 07:47 ب.ظ
اونی یه سوال البته مربوط به این پست نیست.
یه کلیپ هست که تولد هیونگ جونه اینام همه تعطیلات توی ژاپنن، نصفه شب میان تو اتاق هیونگ تولدشو جشن میگیرن ؟ یادت اومد؟البته خودت بودی که اونجا:)
مگه قبلش که نقشه ریختن هیونگو اذیت کنن چی بهش گفتن که اشکش داشت در میومد؟!!! من ترجمه ی کلیپشو نداشتم درست متوجه نشدم
Suzan

آره منم اونجا بودم:-ا
این مسئله خیلییییییی طولانیه... یه پست میزنم کامل تعریفش میکنم
اما اشک که هیچی...اینقدراذیتش کردن قبلش،اشک تو چشاش معلوم بود.حتی یه ذره هم رفت پیشه کوردی نوناشون اونجا گریه کرد... بعد بغض داشت... دیگه وقتی اینجوری شد نتونست خودشو بگیره زدزیر گریه
چهارشنبه 23 مرداد 1392 01:09 ق.ظ
دیوانهههههههههههههههههههههههههههه...
راستی سوزی اون برنامه ای که جونگمین اونکارو میکنه هست عایا؟؟؟؟ خودت دیدیش؟؟؟
Suzan

کدوم کار؟
ببین عکس و فیلمی به نظر من پخش نشده اصلا.این بخشش شایعست:-ا
سه شنبه 22 مرداد 1392 06:11 ب.ظ
با قسمت 14 داستان آپیم.
اونی بدو بیا بخون.
Suzan

^^
دوشنبه 21 مرداد 1392 09:19 ب.ظ


بابابزرگ ترشی نخوری یه چیزی میشی!
آخ جون بابا بزرگ و نامزدم با هم ازدواج کردن در نهایت!
Suzan

به سلامتی:-ا
دوشنبه 21 مرداد 1392 08:24 ب.ظ
وایییییییییییییییییییی خیلییییییییییییی بامزه بودددددددددددد خیلییییی خندیدم:))))))))))

برای اطمینان حاصل کردن مجدد میپرسم کل اینو هیون نوشته دیگه؟
Suzan

هیونه دیگه:دی
آره عزیزم.همه رو هیون نوشته
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:45 ب.ظ
ezdevaje jung ba hyun???
tnx suzi
Suzan

مبارکشون باشه
:دی
دوشنبه 21 مرداد 1392 11:15 ق.ظ
=)))))))))))))))
Yani asheqe in karasham
Kolan estedadesh xeili ziade
Tavahom dar hade 501
Taxayolatesh to halqam,albate age ja she
=)))))))))))))))
Suzan

:)))))))))))))))))))))))))))))))
تو خوانندگی داره هدر میره
دوشنبه 21 مرداد 1392 10:26 ق.ظ
وااااااااااااا...بچم لیدری یه چیزیش بوده ها...وقتی میخوندم حس کابوس دیدن بهم دست داد...اگه لازم بود بمب اتم هم وارد داستان میشد تا به هیون برسه...ممنوووون
Suzan

بس که تنها ولش کردن زده بود به سرش:)))
دوشنبه 21 مرداد 1392 08:47 ق.ظ
بذارید من بمیرم
خخخخخ
این یکی جالب بود
رامنننن...خخخخخخ
Suzan

اااااا تو چرا؟
ککککککک
دوشنبه 21 مرداد 1392 08:11 ق.ظ
فدای جونگ مین با این کاراش
Suzan

من که میخواست مبکشمش:)))
یکشنبه 20 مرداد 1392 10:58 ب.ظ
این دوتا روانی بودن بخداااااااا...از موهاش بجا بالش...ازریشش بجا پتو؟؟فک کنننننن هیون با ریش چ شکلی میشه...همشم که سرکار بوده بیچاره...ولی خدارو شکر به خیروخوشی تموم شد...
Suzan

روانا:))))
با سیبیل که دیدیمش...ریشم بایدبهش بیاد
یکشنبه 20 مرداد 1392 10:55 ب.ظ


خاطراااااااااااات یک دیوانه(استعاره از هیون)


عااااااااااااشق این خل بازیاشم
Suzan

:)))))))))))
خاطرات یک چهاربعدی دیوانه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


به تمام بازدید کننده ها خوش امد میگم
توی این وب میتونید به مرور تمام اطلاعات قدیمی درمورد 5 عضو دبل اس رو بدست بیارید... با اخبار بروز نمیشه و فقط اطلاعات از زندگی دبل اس گذاشته میشه

مدیر وبلاگ : Suzan
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :